در اغوشم بگير بگذار براي اخرين بار گرمي دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پايت افتاده است.نرو...........
لرزش دستانم را و سستي قدمهايم را نظاره کن
تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرو........
نگذار دوباره تنها شوم......


تنهايم
کنار پنجره مي آيم
نسيم تبسم تو جاريست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و ياد
سبز
سپيد
سرخ...
و اين آخرين قاصدک
چقدر شبيه لبخند خداحافظي توست!

امروز يه حس غريبي داشتم همش به مرگ فکر ميکردم خودمم نمي دونستم چرا؟
با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط 2 روز ديگه زنده ام چيکار مي کنم؟
نمي دونم از مرگ مي تر سم يا نه؟
اصلا زندگي رو دوست دارم؟
تو زندگي دنبال چي هستم؟
تا چه حد به خواسته هام رسيدم؟
رنگ زندگيم چه رنگيه؟
اصلا.............
زندگي چيه؟
عشق چيه؟
چرا بدنيا اومدم؟
وهزاران سوال بي جواب ديگه.......................
تصميم گرفتم از امروز جواب اين سوالامو پيدا کنم.
شايد به معناي زندگي پي بردم.....................

سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم....
و صداي محبت را در کوچه اشنايي مان شنيدم
برايت گريستم....
و به يادت خنديدم......
و به نشانه ي وفاداري دفترم را به نامت نوشتم.....
و نامي به اندازه ي عشقت برايت برگزيدم......
و ان را به صفاي دلم پيوند زدم......
پژواک افسرده ي صدايم را به گوشت رساندم
تا تو را بيابم ولي نه.....
انگار هنوز عشقم به صداقت بارانو به پاکي اب نرسيده است
تا قناريهاي خوش آواز دلت شعر وصال برايم بخوانند.....
نام: | |
ايميل: | |